سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

اولین برف و سام

روز 24 آذر اولین برف سفید و زیبا ی پاییز شروع به باریدن کرد و سریع همه جا رو سفید پوش کرد منم که عاشق برفم وقتی شما خوابیدی رفتم تو برفا و کلی عکاسی کردم و دویدم و خلاصه وقتی بیدار شدی آمادت کردم و با هم رفتیم تا اولین برف عمرتو ببینی . خیلی برات جالب بود که همه جا سفید شده و به همه جا با دقت نگاه می کردی :))) اینجا به شیروونی و آبی که ازش چکه می کرد خیره شده بودی و با دقت به صدای آب گوش می دادی عشقم:*   اولین برفی که شما هم کنارمون هستی ...
7 دی 1391

اولین های تو نازنین پسرم

اولین دندون قشنگتو روز 24 آبان دیدم و با ذوق به بابایی نشون دادم :* عسل مامان این مروارید یکی از قشنگ ترین و با ارزش ترین چیزایی بود که مامان تو عمرش دیده بود قربون اون سیبیلات برم مادرررر روز 14 آذر بدون کمک نشستی البته اینو بگم اینقدر کنجکاوی که اگه قبلا هم کنجکاویت اجازه می داد و دنبال این نبودی که به همه چیز دست بزنی و نگاهت به همه جا باشه احتمالا زودترم خودت می نشستی:))) و روز 15 آذر همینطوری که وایسونده بودمت ولت کردم و خودت وایسادی منم از ذوقم کلی ازت عکس انداختم:)))) قربونت برم منن عاشق اینی که زود راه بری و تا میزاریمت زمین و از بالا دستاتو می گیریم می خوای بدویی:))) قربون قدت برم مننن   ...
7 دی 1391

کریسمس و اولین باری که رفتیم آتلیه

سلااام گل پسر مامان. کریسمست مبارک همیشه دوست داشتم که تو سنت ما هم درخت کریسمس بود چون خیلی قشنگه و من همیشه دوسش داشتم اینکه تصمیم گرفتم که شما هم با اومدن اولین کریسمس عکس با درخت کریسمس داشته باشی. الان که برات می نویسم من و شما خونه مامی اینا هستیم و شما خوابی:) عسلم منم بدجوری سرما حوردم و از ترس اینکه شما نگیری همش یک ماسک روی صورتمه که وقتی می بینیش می کشیشک. عسل مامان ما روز 5 دی 1391 با بابایی شما رو بردیم آتلیه فتوناظری که ازت عکسای خوشگل بندازه که خاطرش تا همیشه باهامون بمونه. شما هم شیطونک بازی در می یاوردی و من و بابایی و آقا مهدی(عکاستو) کلی می خندوندی و تغریبا 2 ساعت عکاسی برات طول کشید. دیگه کم کم داشتی خسته می شدی. من ...
7 دی 1391

می‌گویند بهشت زیر پای مادران است

مادرم ميگفت تا مادر نشوی حس آنرا نداني اي پسرم و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟ ياد دارم كه چقدر او خنديد سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من ... وقتي تو را در دل داشتم بهشت در دستانم بود و تو در جانم و روزي كه تو چشم به اين دنيا گشودي بهشت را با تمام بزرگي بر زمين نهادم و تو را عاشقانه در آغوش كشيدم پسرم آري، براي همين است كه ميگويند بهشت زير پاي مادران است !!! ...
4 دی 1391

خونه مادر بزرگه

مامی (مادر بزرگ ) مهربونت چند تا عکس خوشگل و نازی وقتی خونشون بودی ازت انداخته که عاشقشم. مامی و باباچی روزای زوج که مامان سر کاره از شما نگهداری می کنن و من همیشه ازشون ممنونم .اونجا کلی با شما بازی می کنن و به شما باهاشون کلی خوش می‌گزره:) این نقشه آناپورناست که مامی از نپال آورده و به سر شما بسته عروسک نازم:) سام داره دقت می‌کنه قربونت برم با اون نگاهت اینجام مامی داره بهت پوف می‌ده :) خدا رو شکر که پوف می‌خوری و دوست داری عسلم امیدوارم همیشه خوب غذا بخوری و سلامت و شاد بزرگ شی اینجام شما خوشحال سوار بر ماشینت (روروئکت) خونه مادر بزرگ اینجام داری با دقت تلویزیون می‌بینی خوشگلم...
2 دی 1391

اولین شب یلدای و 7 ماهگیت

روز پنجشنبه 30 آذر 1391 اولین یلدایی بود که شما با ما بودی(البته پارسال هم تو دلم بودی و همه منتظر بودن که بیایی) ما اون شب رفتیم خونه خاله من چون خاله بشی مریض و مامی رفته بود پیشش ما هم رفتیم که دور هم باشیم خلاصه من و بابایی و شما رفتیم دنبال خاله ملیتا و باباچی و همه با هم رفتیم خونه خاله بشی من که مامی پیشش بود:)))) منم از صبح برای شما یک کیک پختم و به شکل هندوانه درست کردم که برای 7 ماهگیت هم جشن بگیریم خلاصه اون شب هم خوش گذشت و اولین یلداتو دیدی :) راستی هممونم لباس قرمز تن کردیم من و بابایی و شما و خاله ملی و مامی:))))))))) منم این لباستو مخصوص شب یلدا اولین بار تنت کردم:))) انار خوشمزه من عاشق اینی که سر میز یک چیزی با ما...
2 دی 1391

جشن دندونی و 6 ماهگیت

اون روز کلی ذوق داشتی و از صبح تا ساعت 9 شب نخوابیدی از بسکه کنجکاو بودی که چه خبره . :) برای همین یک مقدار خسته بودی توی جشنت ولی بازم باهات بازی می‌کردم می‌خندیدی:) خلاصه که دوستای نازت اومده بودن -شیدا(ومامانش خاله ترانه) علی(ومامانش نسترن جون)دریا(و مامانش میثمه جون) و خاله شیما و دختر نازش خلاصه که خاله ملیتا و نیوشا و مامی هم بودن و ساراجون  و خاله زهره  و مونا جون هم اومده بودن کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی و یک کیک دندونی با طراحی بابایی هم بود که من رفتم برات به شیرینی فروشی ویولت سفارش دادم و برای دوستاتم گیفت گذاشته بودی:) روی سبدتم شعرای دندونی نوشته بودم برات.:)) ...
1 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد